عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

اولین آتلیه

خیلی دوست داشتم ببرمت آتلیه ولی موقعیتش پیش نمیومد. چند وقت بود دنبال آتلیه مخصوص کودک بودم که تو تبریز یه همچین چیزی نبود بالاخره از یه آتلیه وقت گرفتیم و به 1393/7/20یعنی فردای همون روز وقت داد. فردا شم با خاله سیما رفتیم خرید. عروسکاتو چند تا از لباساتو ورداشتم من و بابایی هم آماده شدیم و همراه خاله رفتیم اما تو راه خوابت برد.بابایی می خواست بیدارت کنه که نذاشتیم و عکاسه هم گفت اشکالی نداره بذارین بخوابه عوضش بیدار که بشه شارژه.بالاخره بیدار شدی و با کلی مکافات و شکلک و آهنگ و دست زدن و خندوندنت عکاس موفق شد چند تا عکس ازت بگیره. منم که سرما خورده بودم حالم خوب نبود قرار شد روز تولدت هم بیاریمت یه چند تا عکس بندازیم. ...
23 مهر 1393

عید قربان مبارک

از صبح قبل عید چند تا گوسفند تو حیاطمون بود که سفارش بابابزرگ بود یکیش که مال خومون بود و  یکی برا پسر عموی بابایی یکی دیگه برا پسر عمه بابایی  آخری هم برا الشن اینا بود. گوسفندها همه برگهای قسمت های پایین درختامونو خوردند(درخت انجیر و انار و گل رز) براشون آب هم تو ظرف گذاشته بودیم کلی خراب کاری کرده بودند. عصری بابایی براشون جو خرید همشو خوردند. تو هم اصلا دست بهشون  نمی زدی می ترسیدیو برمیگشتی منو بغل میکردی. شب هم رفتیم خونه مامان جون اینا برا تبریک چون فردا قربونی داشتیم و یه عالمه کار باید برمی گشتیم .تو هم یه عالمه بازی کردی و خاله سیما عکستو گرفت. اینجا خاله برات آهنگ تولد و تو کامپیو...
23 مهر 1393

کهیر زدن عسلکم

عسلم یه چند روزی بود که سرما خروده بودم تو هم ازم گرفته بودی خیلی ناراحت بودم  یه مدت بعدش بدنت کهیر زده بود بردیمت دکتر گفت یا از غذایی که خورده یا از عفونت.آمپول و شربت نوشت ولی تو اصلا شربت دوست نداشتی هرچند شیرین باشه. برا یه روز خوب شدی با مادر رفته بودیم  آزمایش بعد از برگشتن دیدم کهیر زدی زود بردمت حمام. شب حدود ساعت 12 دوباره بردیمت دکتر این دفعه یه داروی دیگه داد از دارو های بابابزرگ بود بابایی هم گفت لازم نیست دارو بخوره منم موافق بودم . روز بعدش رفتیم خونه مامان جون برا دو سه روز هم کامل خوب شدی بدون دارو   عسلم آرزو میکنم هیچوقت مریض نشی ...
5 مهر 1393
1